گفته اند جای اندیشه زندان نیست
اندیشه ای نیست هیچ
همه اش زندان است
این عمر سگی من نمی دانم کی تمام می شود
آزاد می شوم
و دور
حتی از کابوس تلخ پرسشگران قبر
که تا کنون آن جهان نداری ما را هم
سگی کرده اند
لیوان چای من
چه بی رحمانه سرد می شود
این تنها پناه تلخ خستگی ام
سیگار کوچکم نیز هنوز دود می شود
دودش نه در گلو
آه که در چشم می رود
آخر هنوز عمر سگی به سامان
پیش می رود